
مثل کشیدن کبریت در باد
دیدنت دشوار است
من که به معجزه ی عشق ایمان دارم
میکشم
آخرین دانه ی کبریتم را درباد
هرچه باداباد
طلوع مى كند آن آفتاب پنهانى
زسمت مشرق جغرافياى عرفانى
دوباره پلك دلم مى پرد، نشانه چيست؟
كسى كه سبزتر است از هزار بار بهار
كسى، شگفت كسى، آن چنان كه مى دانى
تو از حوالى اقليم هر كجاآباد بيا
كه مى رود شهر ما رو به ويرانى
در انتظار تو تنها چراغ خانه ماست
كه روشن است در اين كوچه هاى ظلمانى
كنار نام تو لنگر گرفت كشتى عشق
بيا كه نام تو آرامشى است توفانى

گرگ شنگول را خورده است
گرگ منگول را تکه تکه می کند ...
....
بلند شو پسرم!
این قصه برای نخوابیدن است
ازمجموعه شعر سطرها در تاریکی جا عوض می کنند - گروس عبدالملکیان
این قصه هر روز ماست
قصه ما
که بی تفاوت نشسته ایم
و شنگولها را تکه تکه می کنند
و منگولها را می بلعند
و حبه های انگور را از پشت گنجه ها بیرون می کشند و سلاخی می کنند
این قصه هرروز ماست...
و پسر من
کودکی اش را غرق در این قصه ها
گم کرده است
و بزرگ شده است...
آنقدر بزرگ
که بفهمد
باران چه معنایی دارد...
(یک فنجان قهوه تلخ)

صدای قلب نیست
صدای پای توست
که شب ها در سینه ام می دوی
کافیست کمی خسته شوی ...
کافیست بایستی ...


قطار می رود . . .
تو می روی . . .
تمام ایستگاه می رود . . .
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان به نرده ی ایستگاه تکیه داده ام . . .
به بهانه و یاد دکتر قیصرامین پور- روزمبادا
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است که لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه امروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روز های ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند
نه بایدها
هر روز بی تو روز مباداست
صندوقچه ی قدیمی ات را نگرد
حتی اگر بهار
حتی اگر شکوفه
در پس دیوارهای تار
گم شود
مهربانی و زیبایی
گم نخواهد شد
شب
هر چه تاریک تر
ستارگان روشن تر
یک بار ازکنار دریا عبور کردی
یک عمر
امواج
برای بوسیدن جای پایت
می آیند و می روند